هر بار که از کوچه معشوق گذشتم
می ترسید دلم
که مبادا بزند مرا مجدد پدرش
سالها رفت و از آن خانه و کوچه فقط
یک خیابان بلند مانده به جا
و من هرروز گذر می کنم و می پرسم و می خندم
که چرا سالها پیش
از کنار آن کوچه تنگ
یک خیابان بلند رد نشد
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
تاريخ: جمعه
8 مهر
1401 ساعت: 21:39